پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

پارسا و مهرسا

نه ماهگی

در آخرین روز نه ماهگی با یکم تب از خواب بیدار شدم در حالی که فقط سه روز مانده بود به پایان سال اما خدا رو شکر بعد از دو روز تب حالم خوب شد خانم دکتر گفت احتمال زیاد برای دندونهاش هست آخه الان ٦ تا دندون دارم و مامانم منتظر تا دو تا دندون دیگه در بیارم الان هم فقط میتونم سینه خیز برم و  کار جدیدی که یاد /رفتم اینه که دستم رو میگیرم به کشوی اسباب بازیهام و تا کمر میتونم بلند شم و سریع میافتم همین! در پایان نه ماهگی وزنم ١٠کیلو ٩٠٠ بود و قدم ٧٣ و همچنان دوست دارم مامانم یا بابام بغلم کنن و منو راه ببرن ...
2 فروردين 1393

دستها ی من

دست بر رو پا بی هدف فقط برای مدیتیشن! دست به شصت دست بر دهان و فقط دست که مامانم عاشق دستهام هست و روزی هزار بار میخوردشون همین دستها ٨ ماه پیش! ...
18 اسفند 1392

پیش به جلو

دقیقا روز ١٢ /١٢/١٣٩٢ من یاد گرفتم که سینه خیز برم و به این ترتیب خیلی راحت برای خودم همه جا رو میگردم البته در این بین راه ساده تری هم یاد گرفتم که توان و  زمان کمتری میخواهد برای گشت و گذار بله با کمی قل خوردن مثل یک توپ! دلم میخواست دستم به اسباب بازیهام برسه خب! دیدم ناراحتی فایده نداره کمی فکر کردم و دست به کار شدم خیلی سخت بود دیگه نمیتونستم کمی گریه هم چاشنی کار کردم اما مامان دوربین دستش بود نمیتونست به من کمک کنه اما یک انگیزه منو به جلو کشید و اون موبایل بود   ...
18 اسفند 1392

هشت ماهگی

در هشتمین ماه زندگی هنوزم فقط و فقط میشینم و هیچ حرکت دیگه ای بلد نیستم مثل سینه خیز و چهار دست و پا رفتن فقط الان ٤ تا دندون دارم که حسابی منو در امر خوردن کمک میکنند اینم عین چهار تاش! خواب شبم هم ساعت ٧.٥ شروع میشه تا ٧صبح ! در این روزها فقط دوست دارم بغل باشم و یکی منو راه ببره گاهی که نشستم و دستم به هیچ کس نمیرسه که خودم رو بندازم تو بغلش اگه داداشی از کنام رد بشه پاهاشو میگیرم و ازش میخوام که بغلم کنه اما نمیتونه که! این روزها داداشی میگه من مهرسا رو اندازه همه گلها و ستاره ها دوست دارم چون مثل فرشته اس منم خیلی دوستش دارم چون خیلی مهربونه همه اینها که خوندید در مورد من بودن؟ من و میگید دیگه؟ در آخرین...
29 بهمن 1392

سه سالگی

                                                   جان مادر                                             ضربان زندگیم شدی           &nbs...
12 بهمن 1392

زلزله

یکهو یادم افتاد کهوقتی کیش بودم چند بار زلزله اومد و من خیلی ترسیدم مثل پارسال که قشم بودم اما امسال بیدار بودم و خیلی ترسیدم برای همین اون روزها ناهار میبردیم بیرون اما شبها راحت تو خونه میخوابیدیم به این میگن آخر پیشگیری از عواقب زلزله اینم من و خواهرم در رزهای زلزله ا ی خواهرم که برای اولین بار زلزله رو تجربه کرده بود اینجا هم اومدیم  کنار درخت سبز ...
12 بهمن 1392

آقای عسکاس

بله بالاخره آقاو خانم  عسکاس اومدند خونمون و از من و خواهر جون کلی عکس گرفتند خواهر جون که قشنگ میشت و کلی میخندید تا ازش عکس بگیرند و کلی هم لباس عوض کرد و هیچ اعتراضی هم نکرد حتی برای اینکه یک عکس گریه دار داشته باشه بابایی به زور گریه اشو در آورد اما من چون کلا از عکس و دوربین خوشم نمیاد هر لباس رو که میپوشیدم فقط مدت کوتاهی به آقای عکاس فرصت میدادم که از عکس بگیره و بعد میگفتم که خسته شدم و دیگه بسه اما روز خوبی بود و مامان و بابا از نتیجه اش راضی بودند و اینکه مامان خیلی خوشحال بود که به جای اینکه بریم اتلیه ،اتلیه اومد خونه اینم چند عکس از اون روز ...
9 بهمن 1392

36 ماهگی

آخرین ماه از سه سالگیم  هم دارد تمام میشود در این ماه من چند شب تنهایی پیش مامان جونم موندم و خوابیدم بعد از ٧ ماه رفتم آرایشگاه عاشق کتاب و کتاب خوانی هستم همه کتابهایم را چندین بار برایم خوانده اندو من همه آنها را از حفظم اما در بین کتابهایم بیشتر از همه داستانهای شاهنامه را دوست دارم بخصوص رستم دستان این روزها یک سریال نشان میده که مامانم نگاه میکنه هر شب در آخر سریال بدون اینکه سریال رو نگاه کنم میگفتم این زنش بود ،که مامان توضیح داد نه خواهرشه ،حالا هرشب آخر سریال میگم این خواهرشه این روزها دیگه خیلی راحت خودم تنهایی تو خونه بازی میکنم با عروسکهام و خونه سازی هام و برای همین هم خیلی خوب مهرسا جون رو سرگرم میکنم به قول خ...
3 بهمن 1392

بیشتر از این...

چند وقتی که مامانم نمیتونه اخم کنه،لبهاشو گاز بگیره،چشمهاش ناراحت باشه  و کلا نباید در حالت غم و اندوه باشه چون من تا هر کدوم از این حالتها رو ببینم سریع میگم خوشحال باش و مامان که میگه خوشحالم من تاکید میکنم که نه بیشتر از این و مامان هنوز حد این خوشحالی رو پیدا نکرده اما خودم هر وقت دلم بخواهد اخم میکنم ...
2 بهمن 1392